به نام او که اگر حکم کند ما همه محکومیم
می خواهم عمرم را نیمه شب است. می دانم همچنان بیداری مثل خیلی از شبهای دیگر! ومن در زاویه پنهان تنهایی خودم با توام. به قولی دلم برایت آنقدر تنگ است که به هر گوشه ای از آن نگاه میکنم٬جای خالی نمی یابم وامشب نگاه خیره من به ماه رویت ٬آسمان وستاره های روشنش نمی تواند آرامم کند و جای خالی تو را لحظه ای بگیرد. گاهی زمان به اندازه رد شدن قلوه سنگی از ساعت شنی کند میگذرد! وساعت را که وارونه می کنی باز هم زمان در همان لحظه متوقف می شود. خاطره ها دست از چنگ زدن به قلبم بر نمی دارند ببین امشب بر من چگونه می گذرد...!!! تو را چه شده است؟ مي دانم كه براي دل تنگ من گاهي مي خندي ،اما من ميدانم... مي داني كه بهانه شادي من هستي تمام در هاي زندگي به رويم باز ميشود پس مهربانم: خنده ات را نه... بهار تا پشت در خانه مان رسيده يادت هست؟؟ بگذار باد همه تيرگي ها وسرماي زمستاني كه ميدانم دوستش داشتي را ببرد با كف هاي دريا٬ نمي گذارم ديگر تو را پيدا كند ومن آرام آرام فرو روم در چشمان تو! بهار آمده است به خاطر بهار٬ این دختر زیبای طبیعت همه چیز را رها کن ولبخند بزن.... ز سفر برگشته ام
ازپنجشنبه تاشنبه از سمت دریا٬ از سرزمین رویاهای سبز آبی ام... سفری که همیشه در خواب میدیدمش افسوس که دیدار به لحظه ای گذشت... آنقدر زود که اشک فرصت نکرد در لحظه خداحافظی از چشمم جاری شود!! یا خودم نخواستم شیرینی لحظه های زیبا را تلخ کنم٬ قورتش دادم .آنقدر سریع که هنوز طعم شورش را ته گلویم حس میکنم... اما نمیدانم مرا می بینی یا نه؟ خوب نگاه کن! قورت می دهم همه دلتنگیهایم را و تلخ نوشته هایم را سر می کشم انکار نمی کنم لج کرده ام که برایت بنویسم گریه کنم عاشقت بمانم لج کرده ام دوستت داشته باشم دلم می خواهد باور کنی دوستت دارم همین... تو شب های تلخ گریه شونه هاتو کم میارم.... درد بی تو زنده بودن.... به خدا درد کمی نیست... سکوت کن سکوت کن...سکوت حرف آخره باز هم قصه بگو تا به آرامش دل سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت یادگاران تو اند رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ در تمام در و دشت سوکواران تو اند در دلم آرزوی آمدنت می میرد رفته ای اینک ، اما ایا باز برمی گردی ؟
در حضور واژه های بی نفس فرار می کنم کوره راه ها را من درد محبت را هرگز به تو نسپردم این قصه دیرین را میدانی و میدانم...بر مرثیه ام بنگر نقش رخ خود بینی... معلم پای تخته داد میزد وحشی ترین سرنوشت ها اگر این شهر پر از آدمهاست پس چرا این همه دلها تنهاست؟ دلم برای جنگهای لوله خودکاری دلم برای شیطنتهای کودکی و ایستادنهای مکرر پشت در دفتر دلم برای معلمهایی که عاشقانه آزردنم وعشقهایی که بیبهانه آزردمشان و از همه بیشتر دلم برای خدا تنگ شده است. من هر روز در تلاشم تا خاطرم بماند، و تو هر شب دعا میکنی که فراموش کنی! خاطراتمان، چه بلاتکلیفاند!!! نمیدونم تا حالا شده یه روز از خواب بیدار بشی و ببینی یه چیزی یا بهتر بگم جای چیزی تو زندگیت نیست ٬ کمه ... بعد هرچی فکر کنی نفهمی این احتیاج مال چی میتونه باشه ... یا اصلا یه جور دیگه به قضیه نگاه کن ... فکر کن چیزی داشتی که مدتها مال تو بوده و تو از داشتنش ٬ از بودنش و از خواستنش لذت میبردی ولی حالا نمیتونی داشته باشیش ٬ چه حسی میشی ؟ ... یه جور مثل اینه که ته دلت خالی شده باشه ٬ یا مثلا یه تیکه ی گنده از قلبت و روحت کنده شده باشه ... وقتی اینجوری فکر کنی ٬ میفهمی من به چی محتاجم و خوب میدونم که میفهمی آخه تو هم مثل من زخم خورده ی همین روزگاری ... تو هم شکستی ... ... فریاد از این خنده های بی رؤیا !پناه بر خدا ... خاطره روزهای بی بازگشت من !من هنوز هم دلم برای لحظه های خوش آن روزهای بی بازگشت می تپد ،هنوز هم آهنگ باران و موسیقی تکراریه آن روزها - که با تو برایم دلنشین بود - ... از دغدغه های این ایام ملال آور می کاهد ... ... صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مترسک ناز می کند من چه می دانستم هیبت باد زمستانی را من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی سبزه یخ می زند از سردی دی من چه می دانستم دل هرکس دل نیست قلبها آهن و سنگ قلبها بی خبر از عاطفه اند من چه می دانستم... و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
با دست های مهربان تو اندازه بگیرم
برگرد !
باور کن
تقصیر از من نبود
من فقط می خواستم
یک دل سیر برای تنهایی هایت گریه کنم
نمی دانستم گریه را دوست نداری
حالا هم هر وقت بیایی
عزیز لحظه های تنهایی منی
اگر بیایی
من دلتنگی هایم را بهانه می کنم
تو هم دوری کسانی که دور نیستند
در راهند
رفته اند برای تاریکی هایت
یه آسمان خورشید بیاورند
یادت باشد
من اینجا
کنار همین رویاهای زود گذر
به انتظار آمدن تو
خط های سفید جاده را می شمارم ...
تو را چه شده است كه در شكوفه باران رسيدن بهار،گلهاي شاداب خنده را بر روي لبهايت نميبينم.
مي داني خنده تو
در تاريكترين لحظه ها مي شكفد
ميداني كه
خنده ات كه رها مي شود
نان را از من بگير
هوا را از من بگير!
عزيز خسته دلم:
برخيز ودر را باز كن،
برويش لبخند بزن
تا هر دوي ما بهاري شويم
مثل نوروز سال گذشته!
بگذار تو را بخواند ومرا بجويد
و تو دوباره آرام باشي
وتنها يك شب ديگر
در درخشش آنها چشمانم را ببينم...
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی
می گریزم
از تاریکی
از نیستی
تنهایی
مرگ
اما
در جایی
جایی که زمین در پساپیش قدم هایم قد بلند می کند
ولگد می کند پاهایم را
در همان جاست که روزها زیستنم را می خندند
و من نا امیدانه به آه می اندیشم!
این چنین زیستن
ز ی س ت ن است؟!
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسیها،
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر «جوانان» را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان،
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین نوشت: یک با یک برابر است
از میان جمع شاگردان یکی برخاست،
همیشه یک نفر باید به پا خیزد ...
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است.
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و
معلم مات بر جا ماند
و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آیا باز یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود ؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه می داشت بالا بود ؟
وان سیه چرده که می نالید، پایین بود ؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست...
برایِ اهلی ترین بنده هایِ اوست...
این است عدالتِ...
چه شاهانه گریختند...
اکنون تیره گی این قصر گجسته هست و
نوایِ ساز ناکوکم...
دیگر
مطربِ دربار نیستم...
دوره گرد برزن هایِ تنگ و تاریکِ خویشم...
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند...
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان...
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .
و خدا تنها بود .
هر کسی گمشده ای دارد .
و خدا گمشده ای داشت ...
| Design By : Night Melody |

