|
گاه نوشته های من! |
|
به نام او که اگر حکم کند ما همه محکومیم |
ابر دلتنگی شد غبار دل بی تو هر روزم شام یلدا شد...
تقدیم به تویی که کنارم نیستی...
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 6:18 بعد از ظهر توسط کسی که نمیدونه عاشق یا معشوق |
ابر دلتنگی شد غبار دل بی تو هر روزم شام یلدا شد...
تقدیم به تویی که کنارم نیستی...
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 6:16 بعد از ظهر توسط کسی که نمیدونه عاشق یا معشوق |
رفتی و دنیام کوه غم ها شد...دست عاشقم سرد و تنها شد...
تقدیم به تویی که کنارم نیستی...
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 6:14 بعد از ظهر توسط کسی که نمیدونه عاشق یا معشوق |
برگرد بی تو با چشم تر می خونم....برگرد تا ابد منتظر می مونم....برگرد حالا من قدرتو می دونم....آه برگرد...
تقدیم به تویی که کنارم نیستی...
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 6:12 بعد از ظهر توسط کسی که نمیدونه عاشق یا معشوق |
توی گرداب نگاهت دل اسیر.تو می تونی که نذاری دل بمیره.تاب انتظار و بیش از این ندارم نگو فردا حتی یه ثانیه دیر...حتی یه ثانیه دیر...
تقدیم به تویی که کنارم نیستی...
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 6:4 بعد از ظهر توسط کسی که نمیدونه عاشق یا معشوق |
از همون شبی که رفتی به خدا صد دفعه مردم...
تقدیم به تویی که کنارم نیستی...
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 5:57 بعد از ظهر توسط کسی که نمیدونه عاشق یا معشوق |
نمی دونی چه دلتنگم...نمی دونی چه دلگیرم...تموم کار دل بی تو...نیایی بی تو می میرم...
تقدیم به تویی که کنارم نیستی...
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 5:55 بعد از ظهر توسط کسی که نمیدونه عاشق یا معشوق |
از اون وقتی که رفتی تو شده دنیا قفس انگار مثل قمری سر خورده شدم از زندگی بیزار...
تقدیم به تویی که خیلی از من دوری...تویی که کنارم نیستی...تویی که...
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 5:52 بعد از ظهر توسط کسی که نمیدونه عاشق یا معشوق |
از اون وقتی که رفتی تو .تو چشمام گریه مهمونه.بر از بوی دلتنگی همه دنیا یه زندونه...
تقدیم به تویی که کنارم نیستی
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 5:47 بعد از ظهر توسط کسی که نمیدونه عاشق یا معشوق |
تو رفتی و من تنها چه بی تو سرد و خاموشم...
تقدیم به تویی که کنارم نیستی
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 5:42 بعد از ظهر توسط کسی که نمیدونه عاشق یا معشوق |
یه دنیا دلم گرفته...........
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 5:38 بعد از ظهر توسط کسی که نمیدونه عاشق یا معشوق |
یه پرنده ی اسیرم جای من تو آسمون نیست...
خالی از عاطفه مثل یه مجسمه یه تندییییییییییییییس...
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 5:34 بعد از ظهر توسط کسی که نمیدونه عاشق یا معشوق |
توی بازی زمونه من یه مهرم که سوخته همه ی دقیقه هاشو به غم و غصه فروخته...
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 5:32 بعد از ظهر توسط کسی که نمیدونه عاشق یا معشوق |
فرار می کنم کوره راه ها را
می گریزم
از تاریکی
از نیستی
تنهایی
مرگ
اما
در جایی
جایی که زمین در پساپیش قدم هایم قد بلند می کند
ولگد می کند پاهایم را
در همان جاست که روزها زیستنم را می خندند
و من نا امیدانه به آه می اندیشم!
این چنین زیستن
ز ی س ت ن است؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 0:8 قبل از ظهر توسط کسی که نمیدونه عاشق یا معشوق |
من درد محبت را هرگز به تو نسپردم این قصه دیرین را میدانی و میدانم...بر مرثیه ام بنگر نقش رخ خود بینی...
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 1:38 قبل از ظهر توسط کسی که نمیدونه عاشق یا معشوق |
خداوندا اگر روزی بشر گردی <<شریعتی>>
ز حالم باخبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت
ازین بودن ازین بدعت
خداوندا نمیدانی که انسان بودن و ماندن درین دنیا چه دشوارست ...
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 1:30 قبل از ظهر توسط کسی که نمیدونه عاشق یا معشوق |
تساوی: معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسیها،
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر «جوانان» را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان،
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین نوشت: یک با یک برابر است
از میان جمع شاگردان یکی برخاست،
همیشه یک نفر باید به پا خیزد ...
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است.
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و
معلم مات بر جا ماند
و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آیا باز یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود ؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه می داشت بالا بود ؟
وان سیه چرده که می نالید، پایین بود ؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست...
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 1:27 قبل از ظهر توسط کسی که نمیدونه عاشق یا معشوق |
وحشی ترین سرنوشت ها
برایِ اهلی ترین بنده هایِ اوست...
این است عدالتِ...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 11:20 بعد از ظهر توسط کسی که نمیدونه عاشق یا معشوق |
سلاطینِ مهربانِ قلبِ من
چه شاهانه گریختند...
اکنون تیره گی این قصر گجسته هست و
نوایِ ساز ناکوکم...
دیگر
مطربِ دربار نیستم...
دوره گرد برزن هایِ تنگ و تاریکِ خویشم...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط کسی که نمیدونه عاشق یا معشوق |
توچه میدانی شب که میان قفس سینه من ز کدامین درد است ز کدامین احساس...
+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 4:25 قبل از ظهر توسط کسی که نمیدونه عاشق یا معشوق |
من به آمار زمین مشکوکم!
اگر این شهر پر از آدمهاست پس چرا این همه دلها تنهاست؟
+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 2:14 قبل از ظهر توسط کسی که نمیدونه عاشق یا معشوق |
نازنین مثل قناری در قفس هر لحظه هوایت میکنم...
+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 2:12 قبل از ظهر توسط کسی که نمیدونه عاشق یا معشوق |
اگرغم لشکرانگیزدکه خون عاشقان ریزد من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم...
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 2:14 قبل از ظهر توسط کسی که نمیدونه عاشق یا معشوق |
بیا درکوچه باغ شهر احساس شکست لاله را جدی بگیریم...
+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط کسی که نمیدونه عاشق یا معشوق |
دلم برای جنگهای لوله خودکاری دلم برای شیطنتهای کودکی و ایستادنهای مکرر پشت در دفتر دلم برای معلمهایی که عاشقانه آزردنم وعشقهایی که بیبهانه آزردمشان و از همه بیشتر دلم برای خدا تنگ شده است. من هر روز در تلاشم تا خاطرم بماند، و تو هر شب دعا میکنی که فراموش کنی! خاطراتمان، چه بلاتکلیفاند!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 4:55 قبل از ظهر توسط کسی که نمیدونه عاشق یا معشوق |
جا مانده است که هيچ گاه ديگر
چيزي ، جایي
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد کرد...
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 4:54 قبل از ظهر توسط کسی که نمیدونه عاشق یا معشوق |
نمیدونم تا حالا شده یه روز از خواب بیدار بشی و ببینی یه چیزی یا بهتر بگم جای چیزی تو زندگیت نیست ٬ کمه ... بعد هرچی فکر کنی نفهمی این احتیاج مال چی میتونه باشه ... یا اصلا یه جور دیگه به قضیه نگاه کن ... فکر کن چیزی داشتی که مدتها مال تو بوده و تو از داشتنش ٬ از بودنش و از خواستنش لذت میبردی ولی حالا نمیتونی داشته باشیش ٬ چه حسی میشی ؟ ... یه جور مثل اینه که ته دلت خالی شده باشه ٬ یا مثلا یه تیکه ی گنده از قلبت و روحت کنده شده باشه ... وقتی اینجوری فکر کنی ٬ میفهمی من به چی محتاجم و خوب میدونم که میفهمی آخه تو هم مثل من زخم خورده ی همین روزگاری ... تو هم شکستی ...
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 4:53 قبل از ظهر توسط کسی که نمیدونه عاشق یا معشوق |
فغان از این خوابهای بی تعبیر
... فریاد از این خنده های بی رؤیا
!پناه بر خدا
... خاطره روزهای بی بازگشت من
!من هنوز هم دلم برای لحظه های خوش آن روزهای بی بازگشت می تپد
،هنوز هم آهنگ باران و موسیقی تکراریه آن روزها
- که با تو برایم دلنشین بود -
... از دغدغه های این ایام ملال آور می کاهد
...
...
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 4:53 قبل از ظهر توسط کسی که نمیدونه عاشق یا معشوق |
کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد
که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد...
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 3:31 قبل از ظهر توسط کسی که نمیدونه عاشق یا معشوق |
صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند...
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 3:30 قبل از ظهر توسط کسی که نمیدونه عاشق یا معشوق |
| ||||||